تبليغات در پي‌هالز





صفحه 250 از 252 اولاول ... 150200240243244245246247248249250251252 آخرآخر
نمایش نتایج 3,238 به 3,250 از 3271

نام گفتگو: خواندنيهاي جالب

  1. #3238


    زمان پیوستن
    20 Feb 2009
    شهر
    اهواز
    نوشته‌ها
    1,162
    تشکر شده:
    2138

    پیش گزیده

    آنگاه که تولد دختری بیگناه مایه ی ننگ عرب ها بود،آنگاه که زندگی برای دخترکان عرب ،ساعتی به طول نمی انجامید!!1نیاکان ما،بلندترین شب سال،یلدا،شب تولد مینو،الهه ی زن و الهه ی خورشید را شب زنده داری می کردند!!!
    برای گرامی داشت مقام مقدس زن،،این شب و همه ی شب های پر ستاره ی ایرانی ،پیشکش شما.آرزو دارم در پس زندگی ات، زایش خورشید را.....

  2. 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامی abs206 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    Koosha_Raisi (10 May 2012), nish (21 December 2011), tiger-2000-full (25 December 2011)

  3. #3239


    زمان پیوستن
    23 Apr 2011
    شهر
    HALF THE WORLD
    اتومبيل
    MEGANE 2.0&LOGAN
    گوشی موبایل
    NOKIA C5-00
    نوشته‌ها
    1,154
    تشکر شده:
    2329

    پیش گزیده

    «در ایمان و عقیده خود بی باک باش و در این راه، رزم کنان پیش برو.» شعری از امام حسین بن علی(ع)


    به کسی که از ته دل نمی خندد، اعتماد نکن! (بومارشه)

  4. کاربر زیر از دوست گرامی tiger-2000-full به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده است :

    equinoxe (19 January 2012)

  5. #3240


    زمان پیوستن
    29 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده

    پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !
    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  6. 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    ATOS (25 December 2011), equinoxe (19 January 2012)

  7. #3241


    زمان پیوستن
    29 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده

    مادر

    تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد

    حتي اگر نگويد...???

    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  8. 6 نفر از کاربران ، از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    ATOS (25 December 2011), epsi1on (17 January 2012), equinoxe (19 January 2012), mahdi13 (25 December 2011), natsihit (3 September 2012), tiger-2000-full (26 December 2011)

  9. #3242


    زمان پیوستن
    23 Apr 2011
    شهر
    HALF THE WORLD
    اتومبيل
    MEGANE 2.0&LOGAN
    گوشی موبایل
    NOKIA C5-00
    نوشته‌ها
    1,154
    تشکر شده:
    2329

    پیش گزیده

    گاهی فکر می کنم انقلاب انقدر ارزش داشته که ما نابغه هایی مثل چمران را از دست بدهیم؟!

    خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.
    شهید دکتر چمران




    به کسی که از ته دل نمی خندد، اعتماد نکن! (بومارشه)

  10. کاربر زیر از دوست گرامی tiger-2000-full به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده است :

    abs206 (27 December 2011)

  11. #3243


    زمان پیوستن
    23 Apr 2011
    شهر
    HALF THE WORLD
    اتومبيل
    MEGANE 2.0&LOGAN
    گوشی موبایل
    NOKIA C5-00
    نوشته‌ها
    1,154
    تشکر شده:
    2329

    پیش گزیده

    مردم 3 دسته اند: 1،2،3. آتش!!! «تایگر پی اِر»


    به کسی که از ته دل نمی خندد، اعتماد نکن! (بومارشه)

  12. #3244


    زمان پیوستن
    23 Apr 2011
    شهر
    HALF THE WORLD
    اتومبيل
    MEGANE 2.0&LOGAN
    گوشی موبایل
    NOKIA C5-00
    نوشته‌ها
    1,154
    تشکر شده:
    2329

    پیش گزیده

    نامه بدون نقطه!!!


    نوشته زیر نامه‌ای است از طرف فردی به نام میرزا محمد الویری که در زمان ناصرالدین شاه رعیتی بوده، به احمدخان امیرحسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلج ، که شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی‌نقطه الفبای فارسی انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی به شمار می‌آید.
    انگیزه نامه و موضوع آن قلت درآمد و کثرت عائله و تنگی معیشت بوده است.




    منبع: sohagroup


    به کسی که از ته دل نمی خندد، اعتماد نکن! (بومارشه)

  13. 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامی tiger-2000-full به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    abs206 (27 December 2011), mahdi13 (26 December 2011), nish (27 December 2011)

  14. #3245


    زمان پیوستن
    23 Apr 2011
    شهر
    HALF THE WORLD
    اتومبيل
    MEGANE 2.0&LOGAN
    گوشی موبایل
    NOKIA C5-00
    نوشته‌ها
    1,154
    تشکر شده:
    2329

    پیش گزیده




    به کسی که از ته دل نمی خندد، اعتماد نکن! (بومارشه)

  15. 5 نفر از کاربران ، از دوست گرامی tiger-2000-full به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    abs206 (28 December 2011), equinoxe (19 January 2012), Koosha_Raisi (10 May 2012), mahdi13 (26 December 2011), masoud687 (29 December 2011)

  16. #3246


    زمان پیوستن
    23 Apr 2011
    شهر
    HALF THE WORLD
    اتومبيل
    MEGANE 2.0&LOGAN
    گوشی موبایل
    NOKIA C5-00
    نوشته‌ها
    1,154
    تشکر شده:
    2329

    پیش گزیده

    مدیران موفق و استخدام افراد باهوش تر

    روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده؟
    شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم!
    روباه : اوه. ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه!
    شير : اوه. نه. بده برات تعميرش مي‌کنم!
    روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.
    شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرشکنم.
    شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.
    گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.
    شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم!
    گرگ: از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.
    شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟
    شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت!
    گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.
    ********
    حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟
    در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است!
    نتيجه : اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد. اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.به قول بيل گيتس:
    مديران موفق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.





    به کسی که از ته دل نمی خندد، اعتماد نکن! (بومارشه)

  17. 6 نفر از کاربران ، از دوست گرامی tiger-2000-full به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    abs206 (27 December 2011), equinoxe (19 January 2012), Koosha_Raisi (10 May 2012), mahdi13 (26 December 2011), nish (27 December 2011), reza364 (26 December 2011)

  18. #3247


    زمان پیوستن
    20 Feb 2009
    شهر
    اهواز
    نوشته‌ها
    1,162
    تشکر شده:
    2138

    پیش گزیده

    مردي در مترو واشنگتن ويولن مي نواخت!!!

    يکي از صبح‌هاي سرد ماه ژانويه در سال 2007، مردي در متروي واشنگتن، ويولن مي نواخت
    ... او به مدت 45 دقيقه، 6 قطعه از باخ را نواخت.

    در اين مدت، تقريبا دو هزار نفر وارد ايستگاه شدند، بيشتر آنها سر کارشان مي‌رفتند.

    بعد از سه دقيقه يک مرد ميانسال، متوجه نواخته شدن موسيقي شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانيه ايستاد، سپس عجله کرد تا ديرش نشود.

    4 دقيقه بعد: ويولنيست، نخستين دلارش را دريافت کرد. يک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.

    5 دقيقه بعد: مرد جواني به ديوار تکيه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.

    10 دقيقه بعد: پسربچه سه‌ساله‌اي که در حالي که مادرش با عجله دستش را مي‌کشيد، ايستاد. ولي مادرش دستش را محکم کشيد و او را همراه برد. پسربچه در حالي که دور مي‌شد، به عقب نگاه مي‌کرد و ويولنيست را مي‌ديد.

    چند بچه ديگر هم کار مشابهي کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نايستند و سريع با آنها بروند.

    45 دقيقه بعد: نوازنده بي‌توقف مي‌نواخت.

    تنها شش نفر مدت کوتاهي ايستادند و گوش کردند.

    بيست نفر پول دادند، ولي به مسير خود بدون توقف ادامه داند.

    ويولينست، در مجموع 32 دلار کاسب شد.

    يک ساعت بعد: مرد، نواختن موسيقي را قطع کرد.

    هيچ کس متوجه قطع موسيقي نشد.

    بله. هيچ کس اين نوازنده را نمي‌شناخت و نمي‌دانست که او «جاشوآ بل» است، يکي از بزرگ‌ترين موسيقي‌دان‌هاي دنيا.

    او يکي از بهترين و پيچيده‌ترين قطعات موسيقي را که تا حال نوشته شده، با ويولن‌اش که 3,5 ميليون دلار مي‌ارزيد، نواخته بود.

    تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتي داشت که قيمت هر بليط ورودي‌اش به طور متوسط 100 دلار بود.

    داستان واقعي

    اين يک داستان واقعي است.

    واشنگتن پست در جريان يک آزمايش اجتماعي با موضوع ادراک، سليقه و ترجيحات مردم، ترتيبي داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ايستگاه مترو بنوازد.

    سؤالاتي که بعد از خواندن اين حکايت در ذهن ايجاد مي‌شوند:

    در طول زندگي خود چقدر زيبايي در اطرافمان بوده که از ديدن آنها غافل شده ايم و حال به جز خاطره اي بسيار کمرنگ چيزي از آن نداريم؟

    به زيبايي هايي که مجبور به پرداخت هزينه براي آن ها نبوده ايم چقدر اهميت داده ايم؟

    در تشخيص زيبايي هاي اطرافمان چقدر استقلال نظر داريم؟

    تبليغ زيبايي ها چقدر در تشخيص واقعي زيبايي توسط خودمان تاثير گذار بوده؟ (به عبارت ديگر آيا زيبايي را خودمان تشخيص ميدهيم يا هيجان تبليغات و قيمت آن؟؟؟!!!)

    و نتيجه‌اي که از اين داستان گرفته مي‌شود:

    اگر ما يک لحظه وقت براي ايستادن و گوش فرا دادن به يکي از بهترين موسيقي‌دان‌هاي دنيا که در حال نواختن يکي از بهترين موسيقي‌هاي نوشته شده با يکي از بهترين سازهاي دنياست، نداريم، …

    پس: از چند چيز خوب ديگر در زندگي‌مان غفلت کرده آيم؟؟؟؟

  19. 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامی abs206 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    msp_ok (28 December 2011), zxcvmohsen (28 December 2011)

  20. #3248


    زمان پیوستن
    20 Feb 2009
    شهر
    اهواز
    نوشته‌ها
    1,162
    تشکر شده:
    2138

    پیش گزیده


    آنت هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
    آنت شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد آنت با ناراحتي به اتاقش رفت ، از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد . فقط دوازده ...دلار و پنجاه سنت.
    بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره آنت حوصله اش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
    داروساز جاخورد و گفت چه مي خواهي؟ دخترک جواب داد ، برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟
    دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
    دخترک توضيح داد ، برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد من هم مي خواهم معجزه بخرم ، قيمتش چقدر است.
    داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا ، برادرم خيلي مريضه بابام هم پول نداره اين همه پول منه من از کجا مي تونم معجزه بخرم؟

    مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد :چقدر پول داري؟ دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد مرد لبخندي زد و گفت: چه جالب!!! فکر کنم اين پول براي خريدن معجزه کافي باشه و بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت من مي خوام برادر و والدين تو را ببينم فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشه.
    آن مرد دکتر هاميلتون بزرگترين جراح مغز و اعصاب شهر بود.
    فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندي زد و گفت : دوازده دلار و پنجاه سنت



  21. 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامی abs206 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    epsi1on (17 January 2012), natsihit (3 September 2012), zxcvmohsen (31 December 2011)

  22. #3249


    زمان پیوستن
    20 Feb 2009
    شهر
    اهواز
    نوشته‌ها
    1,162
    تشکر شده:
    2138

    پیش گزیده

    پسري به خواستگاري دختري رفت خانواده دختر از او پرسيدند : شغلت چيست؟ گفت‌: دانشجو هستم خانواه عروس پرسيدند:كدم دانشگاه ؟ گفت: پيام نور! خانواده عروس گفتند: دانشجوي پيام نور آينده اي ندارد! پسر گفت: پيام نور بيشترين دانشجويان كشور را دارد ! خانواده عروس گفتند: و اين نشان مي دهد كه كيفيت را نيز فداي كميت كرده اند! پسر گفت: اكثر اساتيد آن جوان و با انرژي هستند خانواده عروس گفتند : و اين نشان مي دهد ك...ه بيشتر اساتيد آن كم تجربه هستند ! پسر گفت:‌ساختمان ها و كلاسهاي آن همه نو و جديد هستند خانواده عروس گفتند : اين هم نشان از بي ريشگي اين دانشگاه دارد! پسر عصباني شد و گفت : لامروتان ! نمي خواهيد زن بدهيد چرا پيام نور رفتن مرا بهانه كرده ايد ؟! خانواده عروس گفتند: معلوم است پيام نور دانشجويان عاقل و فهميده اي تربيت مي كند!!!


  23. 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامی abs206 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    Koosha_Raisi (10 May 2012), msp_ok (29 December 2011)

  24. #3250


    زمان پیوستن
    20 Feb 2009
    شهر
    اهواز
    نوشته‌ها
    1,162
    تشکر شده:
    2138

    پیش گزیده

    جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف،خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
    چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
    دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را ...جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و…. پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
    میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
    سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
    این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد،صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
    میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،
    با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود . او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
    موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

    ” آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش،چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :

    من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .

    هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،

    نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت .

    بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.

صفحه 250 از 252 اولاول ... 150200240243244245246247248249250251252 آخرآخر

نشانک‌گذاری

نشانک‌گذاری

قوانین ایجاد گفتگو در تالار

  • شما نمی‌توانید گفتگوی جدید ایجاد کنید
  • شما نمی‌توانید پست جدید ارسال کنید
  • شما نمی‌توانید پیوست اضافه کنید
  • شما نمی‌توانید نوشته خود را ویرایش کنید
  •  
  • BB code ها روشن هستند
  • شکلک‌ها روشن هستند
  • کد [IMG] اکنون روشن می‌باشد
  • کد [VIDEO] اکنون روشن مي‌باشد
  • HTML کد خاموش می‌باشد