تبليغات در پي‌هالز





صفحه 247 از 252 اولاول ... 147197237240241242243244245246247248249250251252 آخرآخر
نمایش نتایج 3,199 به 3,211 از 3271

نام گفتگو: خواندنيهاي جالب

  1. #3199


    زمان پیوستن
    30 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده

    دانشجويي که سال آخر دانشکده خود را مي‌گذراند به خاطر پروژه‌اي که انجام داده بود جايزه اول را گرفت.

    او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستي مبني بر کنترل سخت يا حذف ماده شيميايي «دي هيدورژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براي اين درخواست خود،

    دلايل زير را عنوان کرده بود:



    1-مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ مي‌شود.

    2- عنصر اصلي باران اسيدي است.

    3-وقتي به حالت گاز در مي‌آيد بسيار سوزاننده است.

    4- استنشاق تصادفي آن باعث مرگ فرد مي‌شود.

    5-باعث فرسايش اجسام مي‌شود.

    6-حتي روي ترمز اتومبيل‌ها اثر منفي مي‌گذارد.

    7-حتي در تومورهاي سرطاني يافت شده است.

    از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلي علاقه‌اي نشان ندادند و اما فقط يک نفر مي‌دانست که ماده شيميايي «دي هيدروژن مونوکسيد» در واقع همان

    آب است!


    عنوان پروژه دانشجوي فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود!!

    یکبار دیگر دلایل را بخوانید می بینید همه خواص آب هستند

    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  2. 11 نفر از کاربران ، از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    abs206 (25 November 2011), Ace (29 November 2011), ATOS (26 November 2011), Koosha_Raisi (10 May 2012), mahdi13 (25 November 2011), Mohammad759 (25 November 2011), mortezagipsy (27 November 2011), msp_ok (26 November 2011), mtrack (1 December 2011), nish (27 November 2011), tiger-2000-full (25 November 2011)

  3. #3200


    زمان پیوستن
    23 Apr 2011
    شهر
    HALF THE WORLD
    اتومبيل
    MEGANE 2.0&LOGAN
    گوشی موبایل
    NOKIA C5-00
    نوشته‌ها
    1,154
    تشکر شده:
    2329

    پیش گزیده

    هر روز حتی اگر "1" دقیقه هم که شده است بیاندیشید چرا هستید؟
    و "1" دقیقه اندیشه نمائید وقتی که نیستید را !!
    نتایج جالبی خواهید گرفت !!
    از همین الآن شروع کنید !!
    "1" دقیقه آنقدر ها هم زیاد نیست !!
    درود بر مردی که پیدا شد و توانست "1" دقیقه ذهنش را متمرکز کند و حتی برای یک دقیقه دنیای درونش را چیره بر دنیای بیرون گرداند.
    «تایگر.پی.اِر»




    به کسی که از ته دل نمی خندد، اعتماد نکن! (بومارشه)

  4. 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامی tiger-2000-full به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    ATOS (26 November 2011), msp_ok (26 November 2011), Rain Man 4498 (25 November 2011)

  5. #3201


    زمان پیوستن
    23 Apr 2011
    شهر
    HALF THE WORLD
    اتومبيل
    MEGANE 2.0&LOGAN
    گوشی موبایل
    NOKIA C5-00
    نوشته‌ها
    1,154
    تشکر شده:
    2329

    Lightbulb عاشق این روایتم.

    خدای عز و جل به حضرت داوود علیه السلام فرمود:
    ای داوود؛ اگر رویگردانانِ از من، چگونگی انتظارم برای آنان، مدارایم با آنان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان می دانستند، بدون شک از شوقِ آمدن به سوی من می مردند و بند بند وجودشان از محبت من، از هم می گسست.


    میزان الحکمة جلد 4 ص 2797


    به کسی که از ته دل نمی خندد، اعتماد نکن! (بومارشه)

  6. 6 نفر از کاربران ، از دوست گرامی tiger-2000-full به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    abs206 (26 November 2011), amahdavi2004 (26 November 2011), ernest1 (26 November 2011), msp_ok (26 November 2011), MSv-Classic (30 November 2011), Rain Man 4498 (27 November 2011)

  7. #3202


    زمان پیوستن
    30 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده

    روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت.

    پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟

    خدمتکار گفت 50 سنت

    پسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنی ساده چند است؟

    خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرون منتظر خالی شدن میز بودند با بی حوصلگی و با لحنی تند گفت 35 سنت.

    پسر: لطفا یک بستنی ساده بیاورید.

    خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن میز بازگشت، گریه

    اش گرفت. پسربچه روی میز کنار ظرف خالی، 15سنت برای او انعام گذاشته بود

    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  8. 6 نفر از کاربران ، از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    mahansaman (1 December 2011), mortezagipsy (27 November 2011), msp_ok (27 November 2011), MSv-Classic (30 November 2011), nish (28 November 2011), zxcvmohsen (27 November 2011)

  9. #3203


    زمان پیوستن
    30 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده

    مجسمه 48 ساله در میدان سربند تهران از کیست؟؟



    امیر شاه قدمی

    سرهنگ 81 ساله ای

    که کوهنورد، چترباز، مربی ممتاز اسکی از فدراسیون ایران و فرانسه، مربیگری کایت

    مردی که مجسمه اش 48 سال است در میدان سربند تهران نصب شده است.
    و

    علاوه بر فتح قله های مختلف، به دلیل همکاری در عملیات مربوطه به نجات یک فروند

    هواپیمای آمریکایی سقوط کرده در قله زردکوه بختیاری به ارتفاع 3870 متر در

    سرمای 30 درجه زیر صفر

    در سال 1340 که موفق به نجات افراد آن گشته از طرف رییس جمهور وقت آمریکا

    (کندی) مدال لیاقت نیز دریافت کرده اس

    از زمان ساخت مجسمه تا به امروز بیش از نیم قرن گذشته ُ آیا آنگونه زیستیم که

    بعد از ۵۰ سال ُ از ما نیز به نیکی یاد کنند؟

    برای تمامی پیش کسوتان عرصه ورزش و بویژه کوهنوردان عزیز آرزوی سلامت و تندرستی

    دارم.

    تاریخچه تندیس کوهنورد را در ادامه مطلب ملاحظه فرمایید.

    در سال۱۳۳۷، پیشنهاد حسن وجدان‌خوش‌، از کوه‌نوردان با سابقة کشور، برای نصب

    یک مجسمه کوه‌نوردی‌مورد تأیید سایر کوه‌نوردان قرار گرفت‌.

    او پیشنهاد خود را نزد رئیس فدراسیون کوه نوردی، سرهنگ بیات، برد.

    این پیشنهاد تایید شد و مهام‌، شهردار وقت تهران‌، هزینة ساخت آن را قبول کرد.

    سرهنگ بیات که رئیس مرکز آموزش کوهستانی ارتش نیز بود، امیر شاه قدمی‌، گروهبان

    ارتش و مربی کوه‌نوردی مرکز آموزش کوهستانی و مربی اسکی کشور را به عنوان مدل

    به استاد رضا لعل ریاحی، استاد دانشکده هنرهای زیبا، مجسمه‌ساز و سرهنگ ارتش؛

    معرفی کرد و شهرداری مبلغ ۱۰۰۰۰ تومان هزینة ساخت مجسمه را پرداخت‌.

    درسال ۱۳۳۸، مدل گچی آن آماده و در میدان سربند نصب و طی مراسمی از آن

    پرده‌برداری شد. متأسفانه در زمستان همان سال‌، به علت بارندگی و یخ‌زدگی‌، دست

    و قسمتی از بدنة مجسمه خرد شد. این قسمت مدت‌ها با پرچم ایران پوشانده شده بود.

    درسال ۱۳۴۱، با پی‌گیری استاد رفعتی افشار، رئیس وقت فدراسیون‌، مجسمة سیمانی

    آماده شد و خلیل میلانی و عبدالحسین امین از طرف فدراسیون مأمور نصب آن شدند.

    این مجسمه هنوز پا برجا است‌.

    در آبان‌ماه سال۱۳۵۰، بنا به پیشنهاد فدراسیون کوه‌نوردی ایران و موافقت انجمن

    شهر و شهرداری تهران‌، نام میدان سربند به میدان کوه‌نوردان تغییر یافت‌.

    مجسمه کوه‌نورد با ارتفاع حدود سه متر، نماد کوه‌نوردان شناخته می‌شود.

    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  10. 5 نفر از کاربران ، از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    abs206 (28 November 2011), ATOS (28 November 2011), drsamy (28 November 2011), mahdi13 (28 November 2011), nish (29 November 2011)

  11. #3204


    زمان پیوستن
    20 Feb 2009
    شهر
    اهواز
    نوشته‌ها
    1,162
    تشکر شده:
    2138

    پیش گزیده

    خدا کنه این مجسمه را دیگه ندزدن

  12. #3205


    زمان پیوستن
    20 Feb 2009
    شهر
    اهواز
    نوشته‌ها
    1,162
    تشکر شده:
    2138

    پیش گزیده

    شهری که همه مردمش دزد بودند!
    دزدیدن و دزدیده شدن!

    شهري بود که همة اهالي آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کليد بزرگ و فانوس را برمي داشت و از خانه بيرون ميزد؛ براي دستبرد زدن به خانة يک همسايه.حوالي سحر با دست پر به خانه برمي گشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود.

    به اين ترتيب، همه در کنار هم به خوبي و خوشي زندگي ميکردند؛ چون هرکس از ديگري مي دزديد و او هم متقابلاً از ديگري، تا آنجا که آخرين نفر از اولي مي دزديد.

    دادو ستدهاي تجاري و به طور کلي خريد و فروش هم در اين شهر به همين منوال صورت مي گرفت؛ هم از جانب خريدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعي مي کرد حق و حساب بيشتري از اهالي بگيرد و آنها را تيغ بزند و اهالي هم به سهم خود نهايت سعي و کوشش خودشان را مي کردند که سر دولت را شيره بمالند و نم پس ندهند و چيزي از آن بالا بکشند؛ به اين ترتيب در اين شهر زندگي به آرامي سپري مي شد.

    نه کسي خيلي ثروتمند بود و نه کسي خيلي فقير و درمانده. روزي، چطورش را نمي دانيم؛ مرد درستکاري گذرش به شهر افتاد و آنجا را براي اقامت انتخاب کرد.

    شبها به جاي اينکه با دسته کليد و فانوس دور کوچه ها راه بيفتد براي دزدي، شامش را که مي خورد، سيگاري دود مي کرد و شروع مي کرد به خواندن رمان. دزدها مي امدند؛ چراغ خانه را روشن مي ديدند و راهشان را کج مي کردند و ميرفتند.

    اوضاع از اين قرار بود تا اينکه اهالي، احساس وظيفه کردند که به اين تازه وارد توضيح بدهند که گرچه خودش اهل اين کارها نيست، ولي حق ندارد مزاحم کار ديگران بشود.

    هرشب که در خانه مي ماند، معنيش اين بود که خانواده اي سر بي شام زمين مي گذارد و روز بعد هم چيزي براي خوردن ندارد. بدين ترتيب، مرد درستکار در برابر چنين استدلالي چه حرفي براي گفتن مي توانست داشته باشد؟ بنابراين پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بيرون ميزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالي صبح برمي گشت؛ ولي دست به دزدي نميزد. آخر او فردي بود درستکار و اهل اينکارها نبود.

    مي رفت روي پل شهر مي ايستاد و مدتها به جريان آب رودخانه نگاه مي کرد و بعد به خانه برمي گشت و مي ديد که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

    در کمتر از 1 هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چيزي براي خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولي مشکلي اين نبود.

    چرا که اين وضعيت البته تقصير خود او بود. نه! مشکل چيز ديگري بود. قضيه از اين قرار بود که اين آدم با اين رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بي آنکه خودش دست به مال کسي دراز کند. به اين ترتيب، هر شب يک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة ديگري، وقتي صبح به خانة خودش وارد ميشد، ميديد خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه اي که مرد درستکار بايد به آن دستبرد ميزد.

    به هر حال بعد از مدتي به تدريج، آنهايي که شبهاي بيشتري خانه شان را دزد نميزد رفته رفته اوضاعشان از بقيه بهتر شد و مال و منالي به هم مي زدند و برعکس، کساني که دفعات بيشتري به خانة مرد درستکار (که حالا ديگر البته از هر چيز به درد نخوري خالي شده بود) دستبرد ميزدند، دست خالي به خانه برميگشتند و وضعشان روزبه روز بدتر ميشد و خود را فقيرتر ميافتند.

    به اين ترتيب، آن عده اي که موقعيت ماليشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار،اين عادت را پيشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روي پل چوبي و جريان آب رودخانه را تماشا کنند.. اين ماجرا، وضعيت آشفتة شهر را آشفته تر ميکرد؛ چون معنيش اين بود که باز افراد بيشتري از اهالي ثروتمندتر و بقيه فقيرتر ميشدند.

    به تدريج، آنهايي که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفريح روي پل روي آوردند، متوچه شدند که اگر به اين وضع ادامه بدهند، به زودي ثروتشان ته ميکشد و به اين فکر افتادند که "چطور است به عده اي از اين فقيرها پول بدهيم که شبها به جاي ما هم بروند دزدي".

    قراردادها بسته شد، دستمزدها تعيين و پورسانتهاي هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همين قرار و مدارها هم سعي ميکردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفين به نحوي از ديگري چيزي بالا ميکشيد و آن ديگري هم از .... . اما همانطور که رسم اينگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهيدستها عموماً فقيرتر ميشدند. عده اي هم آنقدر ثروتمند شدند که ديگر براي ثروتمند ماندن، نه نياز به دزدي مستقيم داشتند و نه اينکه کسي برايشان دزدي کند. ولي مشکل اينجا بود که اگر دست از دزدي ميکشيدند، فقير ميشدند؛ چون فقيرها در هر حال از آنها ميدزديدند. فکري به خاطرشان رسيد؛ آمدند و فقيرترين آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل ديگر فقيرها حفاظت کنند، ادارة پليس برپا شد و زندانها ساخته شد.

    به اين ترتيب، چند سالي از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم ديگر از دزديدن و دزديده شدن حرفي به ميان نمياوردند. صحبتها حالا ديگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولي بود که ما نفهميديم براي چه به آن شهر آمد و کمي بعد هم از گرسنگي مرد.

  13. 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامی abs206 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    epsi1on (18 January 2012), mohajer_137860 (30 November 2011), msp_ok (29 November 2011)

  14. #3206


    زمان پیوستن
    20 Feb 2009
    شهر
    اهواز
    نوشته‌ها
    1,162
    تشکر شده:
    2138

    پیش گزیده

    بر روی زمین چیزی بزرگ تر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگ تر از فكر او./ همیلتون

  15. #3207


    زمان پیوستن
    30 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده

    همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند



    همين‌ها هستند ..

    مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی ..

    آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی ، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند ، لبخند

    می زنند و هنوز نگاهت می کنند ..

    آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست ، بهشان جا می دهند ، گاهی بغلشان می

    کنند ..

    دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند ، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود ..



    یا گاهی دفتریادداشتی ، نشان کتابی ، پیکسلی .. آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با

    گل می روند خانه ..

    آدم‌های پيامك‌های آخر شب ، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب ، به دوستانشان یادآوری کنند که چه

    عزیزند ،

    آدم‌های پيامك‌های پُر مهر بی بهانه ، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی ..

    آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین

    خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند ..

    آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست ، به پرنده ها هست ..

    آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی ، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی ..

    آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند ، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی

    می کنند ..

    همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن ..!!

    مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست ، با نوک

    انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد … چیزی شبیه یک بوسه ...!!




    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  16. 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    mahdi13 (29 November 2011), msp_ok (2 December 2011)

  17. #3208


    زمان پیوستن
    30 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده



    این چهار جمله شما را تکان نمی‌دهد..؟


    زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

    اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما

    چه خواهد بود!

    دوم مستی دیدم که...

    افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

    سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش

    ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

    چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

    گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از

    نگاهی بیم داری؟


    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  18. کاربر زیر از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده است :

    mahdi13 (29 November 2011)

  19. #3209


    زمان پیوستن
    30 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده

    بیائیم نخندیم . . .

    به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

    نخند

    به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

    نخند

    به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

    نخند

    به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

    نخند

    به دستان پدرت،

    به جاروکردن مادرت،

    به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

    به راننده ی چاق اتوبوس ،

    به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

    به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

    به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

    به مجری نیمه شب رادیو،

    به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

    به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

    به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

    به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

    به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

    به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

    به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

    به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

    به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

    به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

    به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

    به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

    به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،

    نخند

    نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

    که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

    آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

    آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

    بارمی برند،

    بی خوابی می کشند،

    کهنه می پوشند،

    جارمی زنند

    سرما و گرما می کشند،

    وگاهی خجالت هم می کشند،.......خیلی ساده

    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  20. کاربر زیر از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده است :

    msp_ok (2 December 2011)

  21. #3210


    زمان پیوستن
    30 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده

    سر گرسنه اش است ، شتابان به طرف یخچال می رود

    در یخچال را باز می کند


    عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند


    پسرک این را می داند

    دست می برد بطری آب را بر می دارد

    ... کمی آب در لیوان می ریزد

    صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

    پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است

    آخرین ویرایش به وسیله Rain Man 4498 : 30 November 2011 در 10:51 PM
    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  22. 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    F&K1977 (1 December 2011), mahdi13 (30 November 2011), msp_ok (2 December 2011)

  23. #3211


    زمان پیوستن
    30 Jan 2009
    شهر
    Kerman
    اتومبيل
    Peugeot Pars
    گوشی موبایل
    Galaxi S2
    نوشته‌ها
    5,954
    تشکر شده:
    19749

    پیش گزیده

    با توجه به عمل ننگین دولت انگلستان در بیرون کشیدن دیپلماتهای خود از میهن اسلامی ایران و جلوگیری از قلع و قمع و مثله شدن آنان به دست نیروهای جان برکف و همیشه

    مظلوم، بدینوسیله به وزیر محترم و انقلابی سازمان آموزش و پرورش پیشنهاد می گردد که زین پس در مدارس، به جای درس بی محتوا، کسل کننده و ناکارآمد زبان انگلیسی که

    جمعیتی از کفار و بی ناموسان بدان سخن می گویند، درس شیرین، کاربردی و سراسر آموزندهء زبان چینی (با لهجه روسی) جایگزین گردد که هم جمعیتی بیش از یک میلیارد نفر

    بدان صحبت می کنند و هم متعلق به یک حکومت شرقی، دوست و برادر، همسایه و مسلمان است که همواره بدون هیچگونه چشمداشتی خود را سپر بلای استقلال و حاکمیت

    سرزمینمان نموده اند.



    درد من زیستن و مردن در سرزمینی است , که مردمش انقلاب کردند , تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن

  24. 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامی Rain Man 4498 به دلیل این نوشته سودمند سپاسگزاری کرده اند :

    Koosha_Raisi (10 May 2012), mahdi13 (3 December 2011), msp_ok (4 December 2011)

صفحه 247 از 252 اولاول ... 147197237240241242243244245246247248249250251252 آخرآخر

نشانک‌گذاری

نشانک‌گذاری

قوانین ایجاد گفتگو در تالار

  • شما نمی‌توانید گفتگوی جدید ایجاد کنید
  • شما نمی‌توانید پست جدید ارسال کنید
  • شما نمی‌توانید پیوست اضافه کنید
  • شما نمی‌توانید نوشته خود را ویرایش کنید
  •  
  • BB code ها روشن هستند
  • شکلک‌ها روشن هستند
  • کد [IMG] اکنون روشن می‌باشد
  • کد [VIDEO] اکنون روشن مي‌باشد
  • HTML کد خاموش می‌باشد