PDA

View Full Version : عاقبت دور زدن تو شباي ماه رمضون



kevin_m_bb
19 September 2007, 02:13 AM
من و دوستم بعد افطار حدود ساعت 8 هر شب مي رفتيم باشگاه و بعدش هم مي اومديم خونه دوش مي گرفتيم و پسرداييم كه ماكسيما داره ساعت 9.30 مي اومد دنبالمون و يه 40 دقيق اي دور مي زديم و بعدش مي رفتيم سفره خونه سنتي
امشبم مثله شباي قبل رفتيم باشگاه و برگشتيم و ساعت 9.30 پسر داييم اومد دنبالم
و رفتيم تو جاده هراز آمل كه 3بانده هست هر طرفش خلاصه بعد چند بار بالا و پايين كردن يه دوست ديگم كه 206 داشت رو ديدم و باهم يه كورس انداختيم(مسخره بازي)من به پسر داييم گفتم مامانم مي گه 2 روز پيش تو رو توشهر ديدن بد راه مي رفتي و چند روز پيش هم برادر زاده شوهر خالم تو سربازي وقتي داشت رانندگي مي كرد تصادف كرد و مرد و امشب آروم برو وبزار اين 206 جلو بيفته و بيا باهاش حال كنيم ولي ايشون گوششون بدهكار نبود خلاصه.....
جاده هراز رو به سمت پليس راه رفتيم(طرف تهران)(البته هنوز تو شهر بوديم) و نزديك كوچه پسرداييم كه بريدگي داره رسيديم
ما بين باند 1و2 بوديم و اگه اشتباه نكنم يه نيسون تو باند 2 بود و يه موتوري هم تو باند 3(يعني آخرين باند كه نزديك كوچس) من چون بغل دست راننده(پسرداييم بودم)به سمت راست بيشتر تسلط داشتم و ديدم اين موتور مي خواد از جلوي نيسون رد شه و مستقيم بياد تو بريدگي و راه مارو ببنده زود به پسر داييم(مصطفي گفتم):مصطفي موتور.همين كه گفتم چرخ موتو از سمت چپ نيسون معلوم شد و اون هم واسه اينكه نزنه به موتور كشيد چپ و مستقيم با سرعت 130 40 تا خورديم به بلوار يهو يه ضربه محكم به سينم وارد شد(ضربه كمربند)و ديدم جلو چشام ايربگ باز شده و ماشين بعد ازبرخورد به بلوار اومد رو بلوار و از رو بلوار رفتيم تو لاين مخالف و مستقيم خورديم به درخت اونطرف خيابون.درحين اينكه ماشين تو لاين مخالف سر مي خورد ديدم از پشت ماشين داره يه نور شبيه آتش سوزي مي آد و متوجه شدم كه ماشين پشتش آتيش گرفته و شروع كرديم به داد زدن كه بچه ها پياده شين آتيش!!!!
خلاصه در رو باز كردم اومدم بيام بيرون ديدم كمربند بسته و زود كمربند رو هم باز كردم و 3تايي از ماشين پريدم بيرون
از ماشين دور شديم
ماكسيماي مصطفي رو مي ديديم كه پشتش آتيش گرفته
باك سوراخ شده بود(پر بودش) و هي بنزين مي ريخت و آتش بالاتر مي رفت زود زنگ زديم 125 و گفتيم ماشين بفرستن كمتر از 2 3 دقيقه ماشين اومد ولي اون لحظه شعله ماشين به سيماي برق هم مي رسيد مصطفي تو سر خودش مي زد هممون باورمون نمي شد
آتش نشاني ماشين رو خاموش كرد ولي ديگه چه فايده از كاپوت به عقب كامل سوخته بود
اثري از صندلي داشبورد كنسول و دسته دنده و ....نبود
انگار همشون دود شده بودن
مصطفي داشت ديونه مي شد
بالا 200 نفر جمع شدن بعدش بابام و مامانم وفاميلامون با صورتي پر از اشك اومدن و ديدن ما سالميم
هيچكي باورش نمي شد ما سالميم
مچ مصطفي به خاطره اينكه كمربند نبسته بود و محكم فرمون رو دشت ورم كرد و من هم سينم خيلي درد گرفت
دكتر رفتيم و عكس گرفتيم ظاهرا چيزيمون نيست
چندتا فيلم هم از تو پاركينگ بچه ها گرفتن مي زارم تا ببينيد تا درس عبرتي شه(واسه ما كه شد)
بچه ها تورو جون عزيز ترين كستون تند نرين حيف عمر و سلامتي و مال ادم كه واسه اين چيزا از بين بره
http://kickercvx.persiangig.com/video/ (http://kickercvx.persiangig.com/video/)

اینو تو یه فروم دیگه اول نوشتم ولی وظیفه خودم دونستم که اینجا هم بگم شاید رو بعضی ها مثل خودم تاثیر داشته باشه

Foad
19 September 2007, 02:24 AM
دوست گرامی
اینجا وبلاگ شخصی و محل مناسبی برای بیان خاطرات شما نیست
تاپیک قفل شد]